درست رأس ساعت 13:30دقيقه شيطان از دريچه گذشته است
مهمان ناخوانده نامهاش را خوانده نخوانده تخت ميافتد روي جالباسي مرد كهنه
"اتوبوس پير" از جابجايي گيتار فلامنكو در قند هندوانه براتيگان را به ماهيگيري ميبرد
تابستان از نيمه رسيده بود
زير بغلش گر گرفته بود به صيد پروانه
ترس از تماشا ايستاده به تشديد اوضاع
رحمت خداوند بر مادران داغدار
داغداران مشابه بينالنهرين
حكايت بينالنهرين و مردي كه زنش پيله پروانهها را ميبافت
با صداي باد در روسري چرخانش
اما تمام ماجرا اين بود.