تبليغاتX
زندگی راستین ادبیات است. "مارسل پروست"

زندگی راستین ادبیات است. "مارسل پروست"

 

 

درست رأس ساعت 13:30دقيقه شيطان از دريچه گذشته است

 

مهمان ناخوانده نامه‌اش را خوانده نخوانده تخت مي‌افتد روي جالباسي مرد كهنه

 

"اتوبوس پير" از جابجايي گيتار فلامنكو در قند هندوانه براتيگان را به ماهيگيري مي‌برد

 

تابستان از نيمه رسيده بود

زير بغلش گر گرفته بود به صيد پروانه

 

ترس از تماشا ايستاده به تشديد اوضاع

 

 

رحمت خداوند بر مادران داغدار

داغداران مشابه بين‌النهرين

 

حكايت بين‌النهرين و مردي كه زنش پيله پروانه‌ها را مي‌بافت

با صداي باد در روسري چرخانش

 

 

 

اما تمام ماجرا اين بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:59  توسط میرسلیم خدایگان  | 

چون "ورود متن الزامیست"منهم مجبور به نوشتن می شوم. و الا می خواستم برایت پاکت سفیدی بگذارم. مثل تابستان پشت آن عکس.خاطری سفید نماد آنچه نمی خواهم یا نمی توانم بنویسم.

"چکاله ی قرنها که تماس با شیطان را حفظ می کند".

 

 صفحه ی سفید جایگاه مکان شناسانه ی متن است. که تحت تاثیر نیروهای مکانی اعم ازنویسنده -خودکار و شاید مثل "این" در صفحه ی نوری کامپیوتر (رایانه)خانه ی من قرارمی گیرد.که مرگش مدام به تعویق می افتد.از امروز به فردا افتاده است.هرکلمه یک لحظه را در خود ذخیره دارد.سوژه ی دکارتی فقط وقتی می اندیشد هست.تا وقتی که با کلمه ای درگیر است چه خواب نامیده شده باشد یا بیداری یا غم.بین هستش و اندیشیدن رابطه مستقیمی وجود دارد مانند بین نا-بودگی و بی کلمگی-فضای نا-نام. مواظبش باشید. باقی اش به خاطر" درج ادامه ی مطلب" است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:44  توسط میرسلیم خدایگان  | 

تكه‌‌اي زمستان درگوشه‌ي حياتم باقي مانده است

كلاغها سيمها را جويده‌اند

كريسمس در ايوان نوروز

در جورابم تخم كرده است

 

به كسي نگوييد

"صد سال تنهايي" يعني يك روز

يعني يك نفر پياده

در آغاز غروب.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 2:17  توسط میرسلیم خدایگان  | 

 

 

نه!

اين برف آب نمي‌شود

 

آتشي به پا كن به اندازه‌ي آغوشت

 

                       هيزم اگر نيست

       

 

استخوانهاي من خشك است.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:53  توسط میرسلیم خدایگان  | 

از مذاق تلخ سنگ تا برهوت بهمن ماه قدي فاصله بود

 

قدي بالاي سرم براي خواب گنجشكها در برف

 

يلدا به تنهايي يك قرن /سرماي اول ديماه بر سرخي گونه هايش

 

سردم شده بود

 

استخوانهايم را هم سوزاندم

 

سردترم از اول چله ي بزرگ

 

تنها يك وجب از خاك باغچه

 

جاي عريان پاهايش          اينجاست.

 

يلدا مانده با برف موهايش

 

موهاي پيرش

 

موهاي مادر به قرمزي مي‌زد قبل از آن

 

دست‌هايم را در حنا خواباند روي كرسي :

 

در قلعه‌ي زندان‌بانها و در بيمارستان برف مي‌نشيند

 

شهر با پلك‌هاي خيس برف بر پلكان خانه

 

خواب از پشت سرم پريد وقتي صاف در چشمهاي عينكم

 

شبيه برگهاي درختم در سرماي چند شب پيش

 

سرمايي كه استخوانهايم را برايش سوزاندم

 

گرم نشد

 

برف جديست

 

جدي‌تر از آخرين اخطار بانك

 

سرم به ساحت بيمارستان دويد

 

يلدا كنار ديوار روي تخت موهايش را شانه مي‌كشد

 

پرستار دست شانه‌اش را نوازش مي‌كشد

 

سنگيني‌اش به برفي كه مي‌مانست مي‌باريد و تنش تنور تازه خاموش.

 

-يلدا در آخر اين شعر در كنار نيمه‌ي ديگرم منتظر است-

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:51  توسط میرسلیم خدایگان  | 

جهان خاليست

 

ميان غروب سه شنبه واول اين برج جهان خاليست

 

كتابم از قوزك پايم در آمده است

 

از كتابم شي‌اي بيرون آوردم قبل از سكسكه

 

شبيه همان ميلي كه غروب به برج جهان داشت

 

جهان پسر سه‌شنبه و اول اين برج با خواهرش

 

مي‌خواهم قدم عوض كنم در سايه‌ي دراز

 

دراز به دراز اين سطر را تپانچه خواباندم

 

"بنگ"

 

گوشم درد مي‌كند آقا كنار گوشم سمت راست

 

كنار گوشم خوابيده‌ام

 

هوشنگ كنارش را از عروسك ساعت گرفته بود

 

تابي با يك پايه و سايه‌ي برج جهان كه دراز

 

جهان همان پسر سه‌شنبه عصر بود با خواهرش كنار ليلي

 

از اول برج

 

اولين عروسك را درآوردم با خودم گفتم: ساعت

 

دومين عروسك را درآوردم با خودم گفتم: خواهر

 

سومين عروسك را: خوب

 

ترجيح ايستاده مابين متضاد

 

سري افتاده روي شانه‌اي از فرط بي‌كسي

 

دراز

 

سايه‌ام دراز

7/6/86 اول برج جهان.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:31  توسط میرسلیم خدایگان  | 

 

تاك از تكانه از جنون

تيك از سؤال از سكون

خواب از خراش مي‌ترسد

تاك از سياه از مست

مي از سياه ‌مست

 ساعت به سمت ميدان

از دايره

دور خودش

سگ سمت پاسبان

من سمت سگ

مي‌ترسد

سگ دور پاسبان

ساعت

ميدان

من

ميترسيم

تاك تيك تاك تيك تاك تيك...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:24  توسط میرسلیم خدایگان  |